برای پسرم (قسمت چهارم)

 کلافه بودم ...به خودم می پیچیدم.سعی می کردم خودم را راضی کنم که مشکلی وجود

ندارد.شاید یا واقعا بیماریت برایم شناخته شده نبود ویا هنوز باورم نشده بود.فکر و خیال

امانم نمی داد.همه چیز را به خدا سپردم ت کمی آرامش پیدا کنم.

به بیمارستان رسیدیم.تورا با همان حباب شیشه ای پیاده کردیم و پذیرش گرفتیم.

تورا داخل اتاقی مخصوص بردند برای کنترل و مراقبت بیشتر.صدای گریه ات گاهگاهی

می آمد .ولی نمی توانستم چشمانت را ببینم تا با آن کمی آرام شوم.

نمی دانستم چگونه خودم را درون راهرو خلوت و ساکت بیمارستان آرام کنم.هیچ بهانه ای

نبود وشاید نمی توانست  برای لحظه ای تورا از خاطرم کنار بزند.

صدای گریه ی نوزادی ،اما،صدای ناله ی مادری شاید،برای لحظه ی کوتاهی پرده ای می

کشید بین من و تو .ولی نمی توانست ذهن درگیر مرا ،کمی منحرف کند.

تنها راهی که برای از تلاطم انداختن ذهنم به نظرم رسید ،پیدا کردن اسمی مناسب تو بود

تا بتوانم صدایت بزنم.

قبلا نامهایی را برایت انتخاب کرده بودیم ، ولی درآن لحظه دنبال اسمی خاص بودم .تورا

میخواستم ،به هر صورتی . به هر دری متوسل می شدم.ناگهان به ذهنم رسید:

مبعث حضرت رسول نزدیک بود وبعد تولد امام حسین .در همان لحظه تو را به هردو عزیز

سپردم و نام محمدحسین در دلم نقش بست.

فکر می کنم حدود ساعت 12 بود.نیمه شب .در همین گیر و دار بودم که مادرت زنگ زد.

فکرش را هم نمی کردم .او فهمیده بود ولی نمی دانستم از کجا؟(بعدا گفت همه رفته بودند

برای دیدن سریال نرگس.او هم به پرستار گفته بود بچه را بیاورد و او سوتی داده بود و

همه چیز را گفته بود.)مجبور شدم همه چیز را توضیح بدهم.همانجا بود که تأییدیه نامت را

از او نیز گرفتم و تو شدی محمد حسین .

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
ALONE

این واقعیت داره؟