پانویس

  ولی هر بار که دست به قلم می شدم برای نوشتن این ماجرا، یا نفسی نبود و یا جوهری .

  تا اینکه احساس کردم برای جلوگیری از فراموشی آن (هر چند بسیاری از آنها فراموش

  شده است )بهتر است در قالب وبلاگ ، این خاطرات را چه تلخ و چه شیرین نوشتار کنم .

   نه برای اینکه خود را خالی کرده باشم و ترحم طلب کنم ،

   برای اینکه بگویم نقش امید را ،

                      نقش دعا و نذر و نیاز را ،

                     نقش همبستگی و وابستگی را ،

   ومهمتر از همه نقش روح لطیف  مادری را.

  برای اینکه تشکر کرده باشم از زحمات کسانی که به هر نحو ، کوچکترین قدمی

   برداشته اند برای التیام ما .

  حال که حدود 6 سال از آن تاریخ تلخ می گذرد و او پروانه ای شده است بازیگوش ،که دل

  می برد از هر مخاطبی  ،هنوز امیدداریم بر خدای او تابتواند مشکلاتش را که در ادامه ی

  همان مشکلات اولیه بوده است ،راحت تر تحمل نماید و استعانت داریم از دوستان برای

   دعا در حق او .

 

 

 

 

/ 5 نظر / 2 بازدید
kimiya

وووووووووییییییی چه ناسه!![ماچ]خدا همیشه براتون نگرش داره! امید وارم هیچوقت سایه شما از سرش کم نشه..و در تموم مراحل زندگیش موفق باشه....راستی الآن 6 سالشه!؟؟[ماچ][قلب][گل]

مادر باران

وااااااای چه شلوغ ب نظر میرسه. خدا ب دادتون برسه !!![چشمک]

محمدی

آرزوی سلامتی برای پسر زیباتون دارم

ALONE

ای ووی نمی دونم چی بگم. بخندم به خودم که نگران کودکی بودم که شش سال پیش شفا گرفت. در هر صورت. قلمت عالی بود. امیدوارم در کنار همسر و فرزندت سالهای دراز خوشبخت زندگی کنی