برای پسرم ( قسمت سوم )

  اما....

  پیش دکتر رفتم و او مشکلات تو رابرایم توضیح  داد ،

  دیگر چیزی نمی شنیدم...

 به سختی پاهایم را ستون می کردم...

 سرم سنگین شده بود و چشمانم داغ...

 مشکلاتت  سنگین بودواحتمال ماندنت کم .

 می گفت که انسداد مری دار،قلبت مانندآبکش سوراخ دارد.

 م...ت بسته است وخلاصه همه ی مشکلات در وجود تو جمع شده است.

 باید تورا سریع منتقل می کردیم.آمبولانس خبر کردند.

 حال مانده بودم به مادرت چه بگویم و چگونه بگویم .

 (چون ذهنم درگیر شده بود یادم نمی آید ولی مادرت می گوید :)

 به او گفته بودم باید بروم ،نمی گذارند بمانم.فکر کرده بود می خواهم تنهایش بگذارم.

 خلاصه کلی دلخور شده بود.

 تو را بیرون آوردند تا سوار آمبولانس کنند.درون جعبه ی شیشه ای بودی.

 مظلومانه نگاه می کردی.دلت می خواست و دلم می خواست بغلت کنم.

 اما نمی شد.همه دورت حلقه زده بودند وآشکار و پنهان اشک می ریختند.

 در آن لحظه حس کردم زیبا ترین کودک روی زمین را دارم.

 باید هرچند دقیقه یکبار دهانت را ساکشن می کردند.چون نمی توانستی بزاق دهانت را

  بلع  کنی .سوار آمبولانس شدیم.

 به چهره ات نگاه می کردم.آینده ای که برایت ساخته بودم جلوی چشمانم رد می شد.

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
ALONE

امیدوارم که این داستان هیچ وقت واقعیت نداشته باشه و فقط یه داستان باشه. هست دیگه؟ منم اپم