برای پسرم (قسمت هشتم )

  دیگه خاطره ای از نقشهایی که قبلا بازی می کردیم به یادمون نبود.

 حالا اونقدر تو نقش خودمون غرق شده بودیم  که انگارپرده ی دوم زندگی بالا رفته بود ما

 واقعا شده بودیم هنرپیشه های اصلی اون . دیالوگها خودجوش می آمدند .ونقشها

 فی البدایه رقم می خورد.

 جوری شده بود که دست ودلم نمی رفت برای گرفتن شناسنامه تو .

  فکر می کردم که فقط خودم این حالت رو دارم .اما مادرتم با من هم نظر بود.

  می ترسیدیم ...

  می ترسیدیم اسمت تو شناسناممون بنشیند وخودت نیایی. اونهم تو شرایطی که اوضاع

  جسمی تو روز به روز بدتر می شد...

  اونوقت خاطره ی تو ...

  نه ....

  اصلا از فکرش هم می ترسیدیم . برای همین سعی می کردیم فراموش کنیم که باید

  شناسنامه بگیریم.حتی یکسری عوامل ترس ما رو بیشتر می کرد ...

 پرستارهای بخش که شب وروزشون با تو بود خیلی صریح می گفتند :سعی کنید زیاد نیایید

 تاوابسته نشوید . پرستارهایی که از بس اومده بودیم و باآنها صحبت کرده بودیم و حال

 تورا پرسیده بودیم ,همه را به اسم می شناختیم و حتی شاید ساعت و شیفت کاری آنها را

 می دانستیم  , لابد چیزی دیده بودند یا شنیده بودند که همچنین صحبتی می کردند.( بعدها

  پدربزرگت از زبان آنها گفت که تو دو سه بار از دست رفته بودی و کبود شده بودی و می

  خواستند دستگاه را قطع کنند ولی تو می خواستی که با ما باشی و...)

  تا اینکه یک روز وقتی دنبال کسی می گشتم تا این مساله را با او  در میان

 بگذارم ,تصادفا یکی از همکاران اداره  بحث  تو را پیش کشید  ومن شرح ما وقع دادم.

  ولی او چنان گفت که دلم  روشن شد برای گرفتن شناسنامه . شاید گرفتن شناسنامه برای

  تو هم تغییر مسیری شد در روند بیماری .

/ 2 نظر / 6 بازدید
امیر علی

وبلاگت خیلی قشنگ خواستی بیا تبادل لینک... فقط یه انتقاد دارم قالب وبلاگت خوب نیس اگه میشه عوضش کن ببخشید فوضولی کردم فقط نظرمو گفتم[گل]

ALONE

ای جان. واقعا خوشحال شدم از این کورسوی امید