برای پسرم (قسمت ششم )

آن زمان آنقدر غرق در افکار پریشان بودیم و حیران روزگار که پیدا کردن خاطرات از

 لابلای ورقهای پاره ی ذهنم کاری بسیار سخت می نماید ، آنهم برای کسی که خاطراتش

محدود به 24 ساعت گذشته می شود.برای همین خاطراتم آنقدر خط خطی شده است که پاک

کردن آنها مقدور نیست.گاهی سعی می کردم که آنها را بنویسم ، ولی دستم آه میکشید و من

خجالت...

نمی دانستم خانه ی دلمان قرارگاه تو خواهد شد یا نه.

فردای آنروز برای پیگیری به بیمارستان آمدم.

پرستاران مرا صدا زدند تا برای انجام عکس و آزمایش تورا به همراهشان ببرم..سوار بر

تخت کوچکی بودی.

در نگاه اول نشناختمت . سرت را باندی بسته بودند .(فکر کنم رگ گرفته بودند برای سرم )

وکپسولی با تو همراه بود برای رساندن اکسیژن. اگر آنها نمی گفتند باورم نمی شد که

تویی.

بعد تو را به بخش NICU بردند. جایی که ...هنوز نمی دانم  N مخخف چیست ولی ما

می گفتیم نی نی آی سی یو.

اونجا پر بود از بچه های هم سن وسالت .تازه فهمیدیم که فقط تونیستی که مشکل داری . فقط

ما نیستیم که باید غم بچمونو داشته باشیم . همه جور بچه ای بود . 

در آنجاملاقاتها محدود بود .ساعت 3 تا 4 برای همین نگذاشتند بیشتر بمانم. برگشتم تا

مادرت را ترخیص کنم .دل توی دلش نبود.

 می خواست همان شب تو را ببیند .با آن همه زخم و بخیه .چشمانش چشمه ای شده بود که

به اندازه ی دنیای تو آب داشت.آرام نمی شد.قول گرفت که فردا برای دیدنت بیاید.

روز سوم بود .

برای دیدنت آمدیم ،اما تورا برده بودند برای عمل. خبر نداشتیم . می خواستند کلستومی 

 کنند.عملی که روده را از شکم بیرون می آوردند برای تخلیه ی آن تا بعدا پس ازپیوند مری

به مقعد پیوند زده و سر جای خود برگردانند.

متاسفانه برای عملت نبودیم. ولی بعد از عمل پیشت آمدیم . بیهوش بودی .

مادرت برای اولین بار بود تورا می دید .نمی دانست چه کار کند.همه ی مادرها با ذوق و

شوق نوزاد خود را بغل می کنند. اماو با آه گریه فقط حسرت  آغوش کشیدن توراداشت.

برای اولین بار لمست کرد. پایت را در دست گرفت .کوچک بود وپشمالو . شاید همه ی پایت

به اندازه ی یک انگشتش بود .

نمی فهمیدی . ما اینگونه فکر می کردیم .ناگهان تغییرات زیادی در دستگاه متصل به

قلبت ایجاد شد .ترسیدیم .صدای بوقش زیاد شد.

فهمیده بودی . مطمئن بودیم. چون تا پایت را ول کرد آرام شدی.چند تا عکس از سادگیت ،

ازمظلومیتت گرفتیم تا در خانه هم ببینیمت.

عکسها را به همه نشان می دادیم. نمی دانیم در مورد ما چه فکر می کردند . ولی ذوق

داشتن توما را اینگونه ساخته بود . دست خودمان نبود.برای همین بود که تا چندین روز

مادرت را به خانه نبردم.شاید اتاقت ،وسایلت ، لباسهایت و... وضع را بدتر می کرد.

 

 

 

 

/ 3 نظر / 11 بازدید
یاسمن

اون روز ک مامانش اومد خونه .... سعی میکرد آروم باشه و .......... این جملش کاملا یادمه ..... راضی ام به رضای خدا .... هرچی اون بخواد .........[نگران][ناراحت]

شايلين

خيلي ناراحت كنندست يه بچه بي گناه روتواون حال ببيني.حالاچي؟حالا حال محمدحسين خوبه يا.؟

ALONE

ای وای من. [وحشتناک] بمیرم. به حق همین ماه مبارک انشاالله که خدا سلامتی بهش بده چه جیگرم هست[ناراحت]