گویی که زیر آب فریاد می زنم

برای پسرم (قسمت پنجم)
نویسنده : مهرشاد - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
 

  من کوچک شده بودم...


   دکتری از داخل اتاق مرا صداکرد.کمک می خواست تا تورا نگه دارم برای انداختن عکس

  سینه. بهانه ای پیداشده بودبرای دیدن دوباره ات.

   خوشحال شدم. برای اولین بار تورالمس می کردم.

   گریه می کردی .احساس می کردم ازمن کمک می خواهی...

   کمک می خواستی تا تورا نجات بدهم از آن اتاق غریب ، بچه های غریب ،آدمهای

   غریب .

   همه چیز برای من هم غریب بود ،چه برسد به تو...

   عکس را گرفتند.دکتر گفت :متأسفانه بدلیل ترشحات داخلی ،ریه ات نیز عفونت کرده

   است.

   گفت :بدلیل مشکلات خاص تو ونداشتن دکتر متخصص در آن بیمارستان امکان بستری

   ندارند و باید به یک بیمارستان فوف تخصصی اطفال منتقل شوی.

    آنها مشغول گرفتن پذیرش در بیمارستان های تهران شدند.زمان زیادی طول نکشید که

    یک تخت برایت پیدا شد.

   در آن لحظه احساس کردم تنها شانس زندگیت همین است . احساس خوبی به من دست

    داد.

   کمی آرام شدم.

   باز دوباره سوار آمبولانس شدیم ولی اینبار به مقصد تهران.بیمارستان بهرامی.

   آدرس که گرفتم ،فهمیدم کجاست .

   بارها از کنار آن رد شده بودم ولی بی تفاوت .اما در آن

   لحظه فکر کردم امیدهایم در آنجا محقق می شود.

   در طول مسیر ضربان قلبت با مانیتور تحت نظر بود و پرستار مشغول ساکشن

   دهانت بود.با کوچکترین صدایی که از این دستگاهها بلند می شد ،قلبم از بیخ کنده

   می شد.می ترسیدم و مرتب از پرستار سوال می کردم.

   گاهی آرام بودی و گاهی بلند گریه می کردی.

   گریه که می کردی ،احساس می کردم با تمام وجود داد می زنی.شایدبا خدا حرف می زدی

   وگلایه می کردی .شاید بر سر من داد می زدی و شاکی بودی که چرا تورا وارد این

   ماجرای تلخ کرده بودم.

   به بیمارستان رسیدیم.

   ساکت بود و آرام.انگار هیچ کودکی در آن روز به جز تو بیمار نبود.حتی اورژانس هم از

   بیمار خالی بود.

   پذیرش گرفتیم و تو را به بخش بردیم.بخش جراحی نوزادان

   بخشی که اسمش نامأنوس بود.جراحی ،عملی دردناک که نیاز به روحی خشن دارد و

   نوزادان ،موجوداتی ضعیف و نحیف با روحی لطیف.

   تورا تحویل گرفتند.

   خدایا ،نمی گذاشتند پیشت بمانم. باید تو را تنها می گذاشتم.بین آنهمه درد و رنج.