گویی که زیر آب فریاد می زنم

خدا و بنده
نویسنده : مهرشاد - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
 

   خدایا تو را خوب می بینم ...

   نقش بازی نکن

   عینکت را بردار...

   موهایم را شانه می زنی تا دلم نلرزد ؟

   نگران نباش . . .

   نه شانه هایم میلرزد , نه دستهایم

   می خواهم تو را سخت در آغوش بگیرم .

   آرام میشوم . . .

   اما باز . . .

   راهم را کج میکنم . . .

   چشمهایم نمی بیند . . .

   شانه هایم . . .

   دستهایم . . .

   پر رو شده است این بنده ات . . .

   به رویش نمی آورد . . .

   تو نیز همچنین به رویش نمی آوری

   آخر تو خدایی و او بنده

   نقش بازی نمی کردی با آن عینک 

   به رویش نمی آوردی . . .