نویسنده :
مهرشاد - ساعت ۱:٤٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
شانه هایت را برای ..
گریه کردن اشک ریختن
رشد کردن تکیه کردن ایستادن
دوست می دارم..
رد قلم : مهرشاد
نویسنده :
مهرشاد - ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
نگاهم اگر سرد است دلگیر مشو.
چند یست احساساتی شده...
دلم تنگ شده ....
برای گفتن دوستت دارم ...
برای شنیدن دوستت دارم ...
رد قلم :مهرشاد
نویسنده :
مهرشاد - ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
ستاره ی تو کجا بود که نورش در سرزمین من تابید.
با آنکه هزاران سال نوری از من دور بودی ,
اما برق چشمانت زودتر از خودت به من رسید.
شاید آن مسافر کوچولو تویی که ستاره ات را جا گذاشته ای و
اکنون ...
آمده ای تا مرا همسفر شوی ...
به زمین خوش آمدی ...
نویسنده :
مهرشاد - ساعت ٦:٥٧ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
فالگیر راست میگفت ..
آنروز که تورا در ته فنجان نشانم می داد...
تلخ بودی...
گفتم شاید باشکرخندی شیرین شوی...
نشدی...
حکایت یک من که نه.صد من عسل شده ای چرا...
تلخ تلخ تلخ...
ولی بدان که هر چه تلختر باشی دوست تر میدارمت..
رد قلم : مهرشاد
نویسنده :
مهرشاد - ساعت ٧:٤٥ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢
تو مرا ازجنس غزل میخواستی...پویا و عاشق..
لیک من برایت ..
قصیده شده ام ... ناسازگار وتکراری
مرثیه شده ام ... محزون و غمبار
رباعی شده ام ... ناسی و کوتاه
تو
مرا
از نو
غـــــــزل
بخــــــــــــوان....
مطلعش دوستت دارم ... باقی تو خود بخوان
رد قلم : مهرشاد
نویسنده :
مهرشاد - ساعت ٩:٠٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
ودرمسیرقدمهایت
چشمانم را به نظاره نشانده ام...
شاید که حس کنم در آن
ژرفای تنهاییت را
وپهنای صبرت را
و.............
هرچند ناگفتنی است
اما ....
رد قلم :مهرشاد
نویسنده :
مهرشاد - ساعت ۸:۳٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳
وقتی خدا از پشت دستهایش را روی چشمانم گذاشت ,
از لابلای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم , که فراموش
کردم که منتظر است نامش را صدا کنم .
نویسنده :
مهرشاد - ساعت ۱:٢٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸
گاهی چنان مست چشمان خمار تو می شوم
که فراموش می کنم.....
باید در ساغر تو شراب بریزم .
رد قلم : مهرشاد
← صفحه بعد